تبليغاتX
جاوید ممسنی(javid-mamasani)
نگاهي به زندگي سردار جمعه خان براهويي ممسني

 

ظريف مالكي شجاع*

  سرزمين باستاني سيستان،خاستگاه  خاندان رستم قهرمان نامدار ايران ،در تاريخ ايران زمين جايگاه ويژه اي دارد.ممسني ها كه خود را وارثان بلافصل رستم مي دانند،از دوران سلسله كياني متعلق به عصر حماسي تاريخ ايران تا عهد ملوك كياني حاكم بر سيستان،كه از زمان يعقوب ليث صفاري تا  زمان قاجار بر سيستان حكومت مي كردند،ازمرزداران و مدافعان اين بوم و بر بوده اند. 

    طوايف مختلف ممسني تبار ساكن در سيستان و بلوچستان ايران ،به زبان هاي  بلوچي و سيستاني سخن مي گويند.ايل ممسني يا محمد حسني  مستقر در بلوچستان پاكستان به زبان هاي بلوچي ، براهويي و اردو، و ممسني هاي جنوب افغانستان به زبان هاي بلوچي،فارسي و پشتون  صحبت مي كنند.

     بخشي از  ممسني ها ي سيستاني در زمان هخامنشيان در استان فارس ساكن شدند و در طول هزاران سال روابط بين  ممسني هاي  فارس و سيستان ادامه داشت .در دوره صفوي ايل ممسني مقيم   استان فارس قدرتمند ترين ايل جنوب ايران بود.در زمان شاه عباس كبيردر حدود  بيست  هزار ممسني تحت رهبري سردار محمد خان ممسني از استان فارس  به سيتان و بلوچستان مهاجرت كردند.براهويي هاي ممسني تبارسيستان و بلوچستان، بازماندگان همان  مهاجرين اند كه كه به دليل سكونت بين قوم براهويي،با گذشت زمان ،زبانشان تغيير كرده و براهويي ناميده مي شوند.

   تاريخ سياسي براهويي ها از زمان نادر شاه شروع مي شود.اشرف افغان پس از شكست از نادر و در حين فرار به سوي افغانستان بوسيله ابراهيم خان براهويي كشته شد.نادر پس از رسيدن به حكومت ايران ، نصير خان براهويي را به حكومت بلوچستان منصوب كرد.بعد از قتل  نادرشاه در سال 1160قمري ، نصير خان براهويي به كمك شهباز خان ممسني حكومت محلي مقتدري در بلوچستان تشكيل داد.

    اكثريت براهويي هاي مقيم سيستان ايران ،از تير ه هاي ايل ممسني هستند و در  سيصد سال اخير از متحدين طوايف سيستاني هم تبار خود، يعني  شهركي ها و سرابندي ها بوده اند.

   سردار علي خان حاكم بومي سيستان از طايفه سرابندي ممسني ،در سال 1269قمري پرچم ايران را برفراز مركز حكومتي اش در سكوهه سيستان برافراشت.در سال 1284 ناصرالدين شاه به دنبال بروز درگيري بين سران خاندان سرابندي ،با اعزام لشكري  به سيستان ،تعدادي از  بزرگان سرابندي و شهركي را دستگيرو به تهران تبعيد  كرد و حكومت اين ناحيه را به امير علم خان حشمت الملك سپرد.

    در 1287 حكومت ناصرالدين شاه راي كميسيون مرزي ايران و افغانستان با  حكميت انگليسي ها را  در خصوص  تقسيم سيستان بين ايران و افغانستان پذيرفت ،و سرسپردگي حكومت قاجار به بيگانگان را اثبات كرد.

  با وجوديكه اميران خاندان علم براي سيستاني ها حاكماني  بيگانه و غاصب محسوب مي شدند،مردم سيستان براي  حفظ امنيت منطقه و پاسداري از مرزهاي ايران كه همواره در معرض حملات راهزنان افغاني قرار داشت، ناچار به همكاري با حكومت قائنات و سيستان بودند.

      سردار جمعه خان در سن 14 سالگي در كنسولگري روس در سيستان مشغول به كار شد.در آن زمان روسيه از ايران، و انگليس از افغانستان حمايت مي كردند.سردار جمعه خان پس از درگذشت پدرش سردار پسند خان ،مسئوليت سرپرستي طايفه براهويي سيستان و حفاظت ازبخشي از  ناحيه مرزي رابه عهده گرفت.

    در زمان مظفرالدين شاه ،محمد عليشاه و احمد شاه قاجار،حكومت مركزي ايران بسيار ضعيف بود وعملا" نفوذي در مناطق ايلياتي  و نواحي مرزي نداشت.بخشي ازناحيه مرزي ايران و افغانستان  كه حوزه استحفاظي سردار جمعه خان بود از نا امن ترين اين مناطق محسوب مي شد.

   سردار جمعه خان با كمك نفرات تحت فرمانش كه بيشتر آنها از تير ه هاي براهويي ممسني بودند، به مدت 60 سال آرامش و امنيت را در منطقه وسيعي كه از زاهدان تا قائنات گسترده بود،برقرار نمود.در يكي از زد و خوردهاي بين سردار جمعه خان و راهزنان  افغاني،هفتاد نفر از انان كشته شدند.

   سردار جمعه خان در آغاز كار فرماندهي واحد قره سواران را به عهده داشت.بعدها اين واحدها به پاسگاه هاي امنيه و ژاندارمري تبديل شدند.مركز فرماندهي پاسگاههاي مرزي در سفيدابه مستقر بود.  با شكل گيري ارتش نوين ايران در زمان رضاشاه،سردار جمعه خان در ارتش به خدماتش ادامه داد.

   سردار نظر جان و رحيم خان از ديگر بزرگان براهويي بودند كه در عمليات مرزي و مبارزه با سارقين و راهزنان مسلح افغاني ، با سردار جمعه خان همكاري مي كردند.

  به دليل  تلا ش هاي بي وقفه سردار جمعه خان  در برقراري امنيت و سركوب مهاجمين افغاني،حكام سيستان و قائنات بارها از حكومت مركزي درخواست تشويق ايشان را نمودند. مدال شجاعت اهدايي  از طرف مظفر الدين شاه قاجار به او از قديمي ترين نشان هاي افتخار دوران خدمت نظامي اش مي باشد.در زمان احمد شاه و رضاشاه ،به دليل شايستگي در انجام امور محوله بارها مورد  تشويق قرار گرفت.

   چندين ابلاغ تشويقي سردار جماخان بوسيله ارفع الممالك(1299 -1301 ) اولين حاكم دزداب،و جانشين او امير معصوم خان خزيمه علم ملقب به حسام الدوله  امضاء شده است.

   روستاي  دزداب در اولين سفر رضاشاه به سيستان و بلوچستان به زاهدان تغيير نام يافت وبه سرعت مراحل رشد و ترقي را طي كرد.بعد از گذشت  چندين سال زاهدان به عنوان مركز فرمانداري سيستان و بلوچستان انتخاب شد.

   استقرار حكومت رضاشاه باعث ايجاد تحولات عميقي در منطقه گرديد.برنامه خلع سلاح و اسكان عشاير و تغيير لباس منجر به بروز در گيري هايي در سيستان و بلوچستان گرديد.اجراي دستورات دولت رضاشاه براي سردار جمعه خان كه خود سرپرستي براهوي هاي چادر نشين را بعهده داشت،كاري دشوار بود،كه توانست با اتخاذ تدابير لازم به صورتي مناسب آنها را اجرا نمايد.

  رحيم خان مالكي رييس پاسگاه لوتك ،و از بستگان سردار جمعه خان به دليل مخالفت با طرح اسكان عشاير و از بين بردن سياه چادرها ،و عدم اجراي دستور كشف حجاب و كوتاه كردن موي دختران از اجراي دستورات  سرهنگ مكري سرپيچي كرد.رحيم خان جهت جلوگيري از درگيري بين واحدهاي نظامي خودي  و نيروهاي اعزامي از مركز، به افغانستان رفت.پس از پادرمياني سردار جمعه خان ودرخواست تعديل برنامه ها ي دولت ،رحيم خان به ايران برگشت.

      در نظام جديد ارتش رضاشاه ،  سردار جمعه خان از نايب امنيه به ستوان دومي تغيير درجه داد و عناوين سرداري و خاني او طبق مقررات جديد حذف گرديد.در سال 1317شمسي درجه ستوان يكمي ارتش را دريافت كرد.

    در سال 1318 عده اي از دشمنان او   با ارسال گزارشات مغرضانه،وي را متهم به حمايت از  قيام سردار جمعه خان اسماعيل زهي  بر عليه دولت نمودند.دادگاه ارتش مدت يكسال سردار جمعه خان را در تهران در بازداشت نگه داشت و به دليل نبود دلايل مستند در سال 1319 وي را تبرئه كرد.

    گفتني است سردار جمعه خان اسماعيل زهي رييس  طايفه بلوچ اسماعيل زهي ممسني الاصل بود،كه  در جنگ جهاني اول با انگليسي ها جنگيد.در زمان رضاشاه با نيروهاي دولتي درگير شد و پس از شكست به شيرار تبعيد گرديد.پس از اين واقعه طايفه  اسماعيل زهي ،به دستور دولت، شه بخش ناميده شد.

   در سال 1328 شمسي درجه سرواني سردار جمعه خان به او اعطا گرديد و در سال 1335در سن 97 دسالگي  با درجه سرگردي از ارتش بازنشسته شد،و در سال 1348 پس از 110 سال عمر پربار درگذشت. سردار جمعه خان در مجموع 83 سال از عمرش را در زمان 6 پادشاه ايران ،در خدمت به ميهن سپري كرد.

  سردار جمعه خان نه تنها سربازي فداكار و مرزداري ميهن دوست بود،بلكه همواره به مشكلات مردم و مسائل  افراد طايفه براهويي رسيدگي مي كرد.از كارهاي ارزشمند او تشويق اهالي به فرستادن فرزندانشان به مدارس براي سوادآموزي و كسب علم بود .

  پس از مرگ سردار جمعه خان ،فرزند برومندش سردار رحمان خان كه خود از مامورين نظامي و از همرزمان پدرش بود، وظيفه خطير رسيدگي به امور تيره هاي مختلف  براهويي را با كمك و مشورت  بزرگان ساير تيره ها انجام مي داد. شادروان رحمان خان كه فردي مردم دار بود ،در سال 1363شمسي درگذشت.

*آموزگار بازنشسته از براهويي هاي ممسني زاهدان

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:37 توسط آرمان ضرغامی |

                        حماسه آفريني ممسني ها در نبرد ايران و عثماني             

ابوذر همتی*

 

 شاه اسماعيل اول (907-930) با تاسيس سلسله ي صفوي اولين حكومت مقتدر ملي مذهبي را  در ايران پس از اسلام بنياد نهاد. شكل گيري و ادامه حيات حكومت صفوي متكي به حمايت قبايل ترك قزلباش بود.ايلات لرنيزمانند  قزلباشان ، نقشي فعال در پاسداري از مرزهاي ايران صفوي  داشتند.

       رساله آمار مالي و نظامي ايران درسال 1128 قمري كه  شرح جمعيت اقوام و ايلات ايراني در زمان شاه سلطان حسين صفوي مي باشد،از طوايف لر با عنوان طوايف ايراني الاصل ياد كرده است . به استناد اين رساله ،جمعا چهل هزار  نفر  لر: از لرستان بيست و چهار هزار سوار و پياده ،از بختياري ده هزار نفر سوار و پياده ،از لك و زند سه هزار نفر سوار،و از ممسني سه هزار پياده در ارتش صفوي خدمت مي كردند.(رساله آمارمالي و نظامي ص397و398)

      در روزگار صفوي، جنگاوران ايلات لرستاني وبختياري تحت فرمان امراي لر، ولرهاي كوهگيلويه،بويراحمدي و ممسني به ترتيب  تحت امر بيگلربيگي هاي كوهگيلويه و فارس در جنگ ها شركت مي كردند.   

     گرچه مورخان صفوي در گزارش نبردها،به شرح دلاوري سرداران قزلباش ولرپرداخته اند،اما رشادت و فداكاري فرماندهان لر،كمتر مورد توجه قرار گرفته است.به دليل هم مرزبودن ايالت لرستان با  كشور عثماني ،مرزداران لرستاني همواره در خطوط مقدم مرزي حضور داشتند و از حمايت لران بختياري ،كوهگيلويه و ممسني برخوردار بودند.

  از جمله جنگ ها ي ايران و عثماني،نبردي است كه در سال  1045ه.ق بر سر تسخير قلعه ايروان (پايتخت ارمنستان) بين دو كشور درگرفت و حنگجويان ممسني ،با وجود خيانت حاكم ايروان،چنان پايداري و جانفشاني از خود نشان دادند،كه حتي مورد تحسين دشمن قرار گرفتند.

     پس از مرگ شاه عباس بزرگ در سال 1038،نوه اش شاه صفي(1038-1052) به حكومت رسيد. در سال 1045 ه.ق سلطان مراد از قدرتمند ترين پادشاهان عثماني با سپاهي نيرومند به قصد تسخير آذر بايجان به سوي ايران حركت كرد.قلعه ايروان مهمترين پايگاه مرزي بين ايران و عثماني بود كه  سابقا ،چندين بار بين طرفين دست به دست گشته بود .

    در اين جنگ سپاهيان عثماني قلعه ايروان را از همه سو محاصره ،و به مدت يك هفته با توپ هاي قلعه كوب بمباران كردند. طهماسب قلي خان حاكم و قلعه دار ايروان و معاونش مرادبيك در صدد سازش با عثماني ها وهمكاري با انها برآمدند.

   پيشتردر اقدامي خيانت كارانه ،حكام قلعه هاي مرزي بادكوبه و بايزيد مراكز خود را به دشمن سپرده و حاكم اخستاباد از اعزام نيرو و كمك رساني به محصورين قلعه ايروان خوداري كرده بود.

    بابا جليل ممسني(1) وتفنگچيان همراهش كه در مدت محاصره به شدت با دشمن مي جنگيدند ،تسليم نشدند و  سريعا به سمت ايران برگشتند .در اين ميان سلطان مراد كه از دلاوري ممسني ها آگاهي داشت ،براي برگرداندان آنها،جمعي را به تعقيب شان فرستاد.ممسني ها در گذرگاهي كه امروزه به گذرگاه ممسني معروف است به مقابله با عثماني ها  پرداختند و تمامي مهاجمين را  كشته و تارو مار كردند.

     محمد يوسف واله قزويني، مورخ دربار شاه صفي و شاه عباس دوم ،ماجراي حمله سلطان مراد به قلعه ايروان و تسخير آن را به شرح زير نوشته است:

    "القصه،بعد از آنكه قلعه ايروان را به مردان كارو دليران قلعه دار از پاشايان معتبر و ده پانزده هزار نفرينكچري و ساروجه و قاپوقلي و لوند و سردن كيجدي و كرنلو سپرده مرتضي پاشاي ثاني وزير اعظم را كه به وفور جرأت و جلادت و رتبه مصاهرت ان سلسله امتياز تمام داشت به سركردگي و سرداري ايشان گماشته رايت عزيمت به صوب تسخير مملكت آذربايجان افراشت و نخست دندان طمع به تسخيرخطۀ طرب انگيز دارالسلطنۀ تبريز تيز كرده با لشكر قيامت اثر روي خرابي به آن كشور آورد و با آنكه از رهگذر تحقيق اين خبرآيينۀ ضمير اشراق اثر خاقان بحر و بر في الجمله مكدر گرديد،اما سنوح اين سانحۀ غير مكرر را حواله به اقتضاي قضا و قدر كرده به عزم تهيه و تدارك اسباب معارضه و مقاتله روي توجه به ييلاق بزكش اوردند ودر اثناي راه در كناررود قزل اوزون كه مفصل عراق و آذربايجان است اخبار مذكوره متحقق گرديد و بعد از چند روز مرادبيك توپچي باشي قلعه ايروان به اتفاق ساير محصورانكه به جان امان يافته بودند به موكب ظفرشعار رسيدند و چون سلطان مراد با خود قراربه آن داده بوده كه بعد ازتسخير قلعه ايروان معرف و اعيان و سران وسركردگان آن قلعه فلك شأن را با خود به جانب ديار روم برده،ساير محصوران را آزاد و مطلق العنان گرداند.بعد از آنكه كمند اقتدار بركنگره تسخير آن حصار استوارافكند تصميم اين عزيمت نموده در صدد تحقيق و تفتيش آنان كه در ميان محصوران نام و نشاني داشتند درآمد و از جملۀ آن جماعت يكي بابا خليل مين باشي ممسني بود كه در آن چند روز كه قلعه محصور بود به كرات جرأت و جلادت او را در امر قلعه داري شنيده بود وچون متفحص حال وي گرديد به وضوح پيوست كه مشاراليه وتابينان وي از جمله جمعي اند كه از راه دادن امان روانه آستان گردون شأن شده اند، گروهي انبوه را به تعاقب بابا خليل و باز گردانيدن وي مأمور گردانيد وآن گروه نا معدود به سرعت برق و باد روي به راه نهاده در اثناي ايلغاربه بابا خليل و تفنگچيان ممسني رسيدندو جمعي كثير از روميان هدف تير كمانداري آن يكه تاز معركه جگرداري و تابينان گرديده عقد جمعيت روميان را پريشان گردانيدند و بعد از معاودت آن جماعت طريق مسارعت پيموده مظفر و منصور بار اقامت در موكب ظفر خاصيت گشودند." (تاريخ جهان آراي عباسي، صفحه220و221)

   ميرزا محمد طاهر وحيد  قزويني ،از ديگر مورخين اين دوره ،از بابا خليل ممسني با نام بابا جليل ياد كرده است، وي در اين مورد مي گويد:

       «چون سلطان مراد را داعيه آن بود كه جمعي از عساكر مقصورۀ ايروان را كه اسم و رسمي دارند با خود برده ساير الناس را مرخص گرداند و حقيقت جرأت و جلالت باباجليل مين باشي ممسني را در امرقلعه داري به كرّات شنيده بود، تفحّص احوال او نموده، مشخص شد كه با جمعي كه رخصت يافته اند، روانه شده، لهذا جمعي از مبارزان را تعيين نمود كه او را از راه بازگردانند و در حين وصول روميان آن محيي آثار شجاعان با تابينان پاي تهوّر استوار ساخته به ضرب مهرۀ تفنگ قلعه وجود جمعي كثير را ويران گردانيد و در ضمان ملك منّان ، سالماَ غانماَ به اردوي معّلي پيوست.نوّاب خاقان رضوان مكان از اصغاي حركت خواندگار به تبريز سياوش خان قوللر آقاسي را با جمعي از غلامان خاصِّه شريفه روانه گردانيد كه داخل معسكر سپهسالار شده،حسب الصلاح مشاراليه به لوازم مقابله و مقاتله قيام نمايند و مردم را به محالّ دوردست فرستاده عروس آن ملك را از حليۀ آبادي معطل دارند.و در حين توقف اردوي معلّي در بزكش، خلف بيگ و شاهويردي خان لر با قشون لرستان وارد گرديدند.»
( ايران در زمان شاه صفي و شاه عباس دوم صفحات 270و271)

   شاه صفي كه براي مقابله با عثماني ها به منطقه جنگي آمده بود ،دستور اعدام خائنين را صادر كرد و اولين گروه از نيروهاي كمكي  كه به ميدان نبرد آمدند،قشون لرستان تحت فرماندهي شاه وردي خان لر بودند. ايرانيان توانستند پس از دو ماه نبرد ،متجاوزين را از مناطق اشغالي بيرون كنند.

*پژوهشگر و عضو هيئت علمي دانشگاه ياسوج

پی نوشت ها:

(1) ميرزا محمد طاهر وحيد قزويني كه اثرخود را پيش از تاريخ محمد يوسف واله قزويني نوشته ، نام مين باشي ممسني را  بابا جليل ذكر كرده ،ونوشتن  خليل به جاي جليل، ناشي از اشتباه ناسخان است.احتمال يكي بودن بابا جليل با شاهزاده جليل الله ،سرسلسله خوانين طايفه جاويدي در دوره صقوي ، وجود دارد.

منابع:

-مستوفي محمد حسين: آمار مالي و نظامي ايران در 1128 يا تفصيل عساكر فيروزي مآثر شاه سلطان حسين صفوي، به كوشش محمد تقي دانش پژوه، فرهنگ ايران ،جلد 20 ،سال 1353

-وحيد قزويني،ميرزا محمد طاهر:تاريخ جهان آراي عباسي، مقدمه ،تصحيح و تعليقات سيّد سعيد مير محمد صادق،تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1383

-واله قزويني اصفهاني،محمد يوسف. ايران در زمان شاه صفي و شاه عباس دوم (خلد برين،حديقه ششم و هفتم از روضه ششم ) ،تصحيح و تعليق و توضيح و اضافات محمد رضا نصيري،تهران، انجمن اثار و مفاخر فرهنگي ،

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:20 توسط آرمان ضرغامی |